جان دادند تا زیبای سبزپوش فارس جان داشته باشد
فرنگیس شنتیا: حرف، حرفِ جان باختن بر سر دفاع از طبیعت سرسبزی است که از یازدهم مرداد ماه می سوخت و گریبان عشایر «چهار قاش» تنگه هایقر فارس را هم با خودش سوزاند. حرف، حرفِ جدال تن به تن با لهیب آتش است آن هم با دست های خالی! و حالا حاصل این جدال نا برابر سه جسد سوخته است که به گفته شاهدان عینی حادثه چنان جزغاله شده بودند که فقط آن ها را از روی قد و قامتشان می شد شناخت.
زبانه های بی رحم آتش هر سه نفر را آب کرده بود، نه کفشی مانده بود و نه حتی دکمه فلزی پیراهنی که از روی آن مادران شان تشخیص دهند باید بر سر جنازه کدام سوخته بر سینه بکوبند و عزاداری کنند. فقط می دانستند آن که بلند قامت است رضاست، آن که قد متوسط دارد حامد است و آن دیگری با قد و قامت کوتاه تر ناصر. تشخیص هویتی غریبانه، به غریبی هایقر سرسبز که هر سال و هر سال می سوزد بی آن که آب از آب تکان بخورد.
سوخته ای همچنان زیبا اما غریب
تنگه هایقر حالا که نام ناصر بهزادی، رضا بهزادی و حامد بهزادی را در سینه سوخته خود به ثبت رسانده است، بیشتر از هر زمان دیگری زبانزد خاص و عام است. این جاذبه زیبا و چشم نواز گردشگری فارس که در ۳۵ کیلومتری جنوب غرب فیروزآباد قرار دارد و به ژئو پارک فارس مشهور است به دلیل شباهت بسیار زیادش با «گرند کنیون» در ایالت آریزونای آمریکا زبانزد است.
"فرنگیس شنتیا: حرف، حرفِ جان باختن بر سر دفاع از طبیعت سرسبزی است که از یازدهم مرداد ماه می سوخت و گریبان عشایر «چهار قاش» تنگه هایقر فارس را هم با خودش سوزاند"منطقه ای با زیبایی های بکر و شگفت انگیز که از گذشته ای نه چندان دور تا به حال، دلیری های بی شماری را از بومیان شاهد بوده است. از رویارویی عشایر با نیروهای انگلیسی و از پا در آوردن آن ها گرفته تا مقابله تن به تن با لهیب آتش، مانند آن چه رضا و ناصر و حامد کردند.
سرسرای سرسبز ۱۳ کیلومتری فارس که این روزها ناله سوگواران در دل آن می پیچد، اگر آتشباران حادثه دست از سرش بردارد با صدایی در آمیخته با جریان آب و نغمه پرندگان چنان سمفونی سحر انگیزی را به راه می اندازد که فقط با تماشای آن می شود دریافت که برای دفاع از این زیبای سراپا سبز چگونه می توان دست از جان شست. یک روز در مقابله با انگلیسی ها و روز دیگر در رویارویی با آتش.
هایقر، شاهد زنده دلیری های فارس
بر اساس منابع تاریخی، در نبرد آق چشمه با انگلیسی ها، این قشقایی ها بودند که در تنگه هایقر در برابر تجاوز آن ها ایستادند و ساختار طبیعی این تنگه نیز کمک کرد تا مهاجمان را از پای درآورند. «جیمز فردریک مابرلی» در کتاب «عملیات ایران» در توصیف سواران قشقایی می نویسد: «اسب های توانمند و چالاکشان از هر فراز و نشیبی می گذشتند و عشایر که تا بُن دندان مسلح بودند در این نبرد شجاعانه جنگیدند و برای حمله به طرف مقابل یا محاصره آن ها از هیچ فرصت فروگذار نکردند. به این صورت انگلیسی ها که در جنگ با قشقایی ها در حال شکست بودند عقب نشینی کردند».
تاریخی که خاکستر می شود
تصورش دشوار است پهنه ای چنین سرسبز که تاریخ و جاذبه های گردشگری را یک جا در دل خود جای داده است و نماد مقاومت تاریخی مردم فارس به شمار می رود، هر ساله در محاصره آتش یک تکه از آن خاکستر شود و سی خانوار عشایری این منطقه ناچار باشند با شاخه درختان و دست خالی برای نجات آن دست به کار شوند به این امید که شاید نیروهای امدادی زودتر خودشان را برسانند و جلوی فاجعه ای عظیم تر گرفته شود.
آن چه در هفته گذشته آتش سوزی هایقر را به فاجعه ای انسانی تبدیل کرد حاصل همین تعلل ها و کاستی ها بود. حادثه ای که با گسترش لهیب آتش به سمت چاه های گاز هر لحظه ممکن بود یک تراژدی غیر قابل جبران را رقم بزند.
از یازدهم مرداد ماه که هایقر شروع به سوختن کرد مطابق معمول عشایر منطقه به دل آتش زدند تا نیروهای امدادی خودشان را برسانند. حسین بهزادی از بومیان منطقه می گوید: به محض وقوع آتش سوزی، عشایر برای خاموش کردن آتش دست به کار شدند. ناصر بهزادی ۴۷ ساله یکی از دامداران بومی بود که همراه با اهالی رهسپار منطقه در حال سوختن شد. او زمانی که با حجم شعله های آتش مواجه شد با پسرش رضا که دانشجوی مهندسی شیمی و ۲۲ ساله بود تماس گرفت و از او خواست به کمک آن ها بیاید.
"فقط می دانستند آن که بلند قامت است رضاست، آن که قد متوسط دارد حامد است و آن دیگری با قد و قامت کوتاه تر ناصر"بهزاد و پسر عموی ۲۰ ساله اش حامد که او هم مهندس شیمی بود برای کمک به اهالی خودشان را به منطقه رساندند.
نیروهای منابع طبیعی هم در منطقه مستقر شدند و مدیرکل منابع طبیعی تأکید کرد تا زمان فرونشستن کامل آتش هیچ کس منطقه را ترک نکند. روز دوم بود که شرایط بدتری رقم خورد و باد شدیدی آتش را به سمت محدوده وسیع تری گستراند و شعله های آتش چنان پیشروی می کرد که هر کس جان خودش را بر می داشت و فرار می کرد. مردم همدیگر را گم کرده بودند. در این وضعیت بود که ناصر به همراه پسر و برادرزاده اش در میان شعله های آتش گرفتار شدند و زمانی آن ها را پیدا کردیم که جز جنازه های جزغاله هیچ چیز از آن ها باقی نمانده بود.
این شاهد عینی حادثه ادامه می دهد: صحنه غیر قابل باوری بود هر سه جنازه به فاصله ای جدا از هم افتاده بودند و چنان سوخته بودند که نمی شد آن ها را شناخت حتی دریغ از کفشی که درکنارشان باقی مانده باشد تا بتوان شناسایی شان کرد. آتش حتی دکمه های فلزی پیراهن شان را هم آب کرده بود.
آن ها را فقط از روی قد و قامتشان شناختیم. آن که بلند قد تر بود رضا بود و جسد کوتاه قامت پدرش. آن جسد هم که قدی متوسط داشت حامد بود پسر عموی رضا. پدر بزرگ آن ها هم که دچار ۶۰ درصد سوختگی شده بود، فعلاً در بیمارستان بستری است. زنگ زدیم اورژانس تا جنازه ها و مصدومان را به شهر منتقل کنیم اما مسیر زیادی تا شهر بود.
"منطقه ای با زیبایی های بکر و شگفت انگیز که از گذشته ای نه چندان دور تا به حال، دلیری های بی شماری را از بومیان شاهد بوده است"به ناچار اجساد را در یک نیسان گذاشتیم و مصدومان در نیسانی دیگر تا این که پس طی چند کیلومتر مسیر اورژانس خودش را رساند.
حسین بهزادی می گوید: بالگرد اطفای حریق زمانی رسید که ما داشتیم اجساد را جمع می کردیم. سئوال من این است که گناه مردم این منطقه چیست که هر سال به دلیل تعلق خاطری که به این منطقه دارند باید با دست خالی به جنگ با آتش بروند؟ مگر ما ایرانی الاصل نیستیم؟ چه فرقی بین ما و مردم ترکیه است که از ایران برای آن ها بالگرد اطفای حریق مجهز می فرستند اما ما حتی یک لودر هم نداریم که بتوانیم با آن خاکریز درست کنیم و جلوی پیشروی آتش را بگیریم. شرکت نفت مستقر در منطقه هم خیالش راحت است. سال هاست که دور تا دور خودش برای جلوگیری از حوادث احتمالی محدوده امن درست کرده اما دریغ از کوچک ترین کمکی که به مردم منطقه بکند. شاید اگر یک لودر در اختیار ما قرار داده بودند و توانسته بودیم خاکریز درست کنیم و جلوی پیشروی آتش را بگیریم آن سه نفر حالا زنده بودند و این حجم طبیعت هم خاکستر نمی شد.
وی با قدردانی از فرمانده انتظامی و دادستان فیروزآباد که از همان ابتدا پیگیر مسئله بودند، می گوید: برای پیشگیری از بروز چنین حوادثی باید تجهیزات در منطقه مستقر باشد که نیست.
آقای فروردین نماینده فیروزآباد هر چه زنگ زد هر چه داد زد که برسید و کاری کنید کسی از او حرف شنوی نداشت. هر کاری برای اعزام بالگرد شد بعد از فوت این سه نفر شد.
قصه پر غصه غیوران غریب تنگه هایقر تمام شدنی نیست. ناصر بهزادی، پدر یک خانواده رضا بهزادی دانشجوی مهندسی شیمی و مخترع موج گیر دستگاه تراش و حامد بهزادی دانشجوی مهندسی شیمی برای نجات این پهنه رویایی فارس جانشان را دادند تا دردی دو چندان بر دل هایقر سنگینی کند اما در نبود امکانات و تجهیزات، این عروس سبزپوش فارس تا کی باید دلهره دیدن یک داغ دیگر را داشته باشد؟
۴۷۲۳۱
اخبار مرتبط
دیگر اخبار این روز
حق کپی © ۲۰۰۱-۲۰۲۴ - Sarkhat.com - درباره سرخط - آرشیو اخبار - جدول لیگ برتر ایران